<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زيتون سياه</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 17 May 2009 07:37:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آقا داماد </title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;تبریک میگم آقا داماد من&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;امیدوارم بتونم همسر خوب و لایقی برات باشم.امیدوارم بتونم دختر خوبی برای مادر و پدرت باشم.برات بهترین زندگی رو آرزو دارم&lt;BR&gt;دیشب شب بی نظیری بود.تا سپیده صدای بارون رو شنیدم و از خدا به خاطر وجود بی همتای یگانه عشقم،همسر مهربونم تشکر کردم.خیلی خوشحالم عزیزم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 07:37:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبی بیاد ماندنی</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc9933&gt;فال حافظ&lt;BR&gt;و غزل شاهد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از من جدا مشو که توام نور دیده ای&lt;BR&gt;آرام جان ومونس قلب رمیده ای&lt;BR&gt;از دامن تو دست ندارند عاشقان&lt;BR&gt;پیراهن صبوری ایشان دریده ای&lt;BR&gt;از چشم زخم خویش مبادت گزند از آنک&lt;BR&gt;در دلبری به غایت خوبی رسیده ای&lt;BR&gt;منعم کنی ز عاشقی ای مفتیِ زمان&lt;BR&gt;معذور دارمت که تو او را ندیده ای&lt;BR&gt;آن سرزنش که کرد دوست تو را حافظا&lt;BR&gt;بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیشب پرسیدی که در مورد اتفاقات اخیر چی فکر میکنم.اینکه زمان چقدر زود گذشت و اکنون خود را در مرحله ای از زندگی می بینیم که داره به سرعت سرنوشتمون تعیین میشه.و من باز هم به تاکید گفتم که بیشتر از هر زمان دیگری به این نتیجه رسیدم که مشکلات زیاد و اتفاقات ناگوار ِ احتمالیِ پیامد تصمیم ما ؛ هر چند هم که عمیق و تاثیرگذار باشند هرگز از درستی انتخابی که کردم پشیمان نخواهم شد زیرا برای اولین بار در طول سالهای عمرم به یقین دریافته ام که با ارزشترین گوهر هستی ام را یافته ام.&lt;BR&gt;و اکنون در یک نقطه از زمان،در این دنیای بی کران سرنوشت ما برای بودن در کنار هم تا ابد تعیین خواهد شد.امروز رو هرگز فراموش نخواهم کرد هر چند از چند و چون آن بیخبرم.&lt;BR&gt;عاشقتم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی&lt;BR&gt;تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی&lt;BR&gt;عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید&lt;BR&gt;ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی&lt;BR&gt;عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ&lt;BR&gt;چون برق ازین کشاکش پنداشت که جستی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 08:39:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام ! عشقم</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;زمان معنای واقعی خود رو از دست داده بود و عقربه های ساعت گاه از حرکت باز ایستاده و به چهره ی نگران و بهت زده ام خیره میشدند و گاه با شتاب در پی هم میدویدند...قدم زدنهای پی در پی ام باعث تشدید استرس می شدند...و گویی روحم در تن نمی گنجید.تا اینکه صدای زنگ در را شنیدم...و صدای تو که به آرامی گفتی:سلام...&lt;BR&gt;و دیگر من بودم و صدای ضربه های شدید بر قفسه ی سینه ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;احسانم بارها گفته ام و اکنون نیز به تکرار میگویم،تو تنها امید و تنها پناه من در زندگی هستی،یگانه عشق همه ی دورانهای زندگی ام،قبل از تولد،و بعد از مرگ.&lt;BR&gt;به خاطر قدمهای استوارت به هنگام تکیه ی من بر تو، و به خاطر چشمهای براقت به هنگام نشستن در کنارم،و به خاطر گلهای زیبایی که به خانه ام آوردی، به خاطر امروز و تمامی روزهای زیبای زندگی ام ازت ممنونم عشقم.&lt;BR&gt;بیشتر از همیشه دوستت دارم و ازت راضی ام،مرد رویاهای من.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 May 2009 18:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک...چهارمین سالگرد بوسه </title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزیزتر از جانم، امروز روز تولد توست و من همانند سال گذشته توفیق نیافتم تا در کنارت باشم که این روز بزرگ را به تمامی جشن بگیریم.از این رو بسیار غمگینم.اما بدان تنها به تو اندیشیدم و امروز را تنها با آرزوی دیدارت و با خاطره ی اولین بوسه مان سپری کردم.&lt;BR&gt;با آرزوی سفری پربار، در  جاده ای زیبا،و همسفری ِ پایدار،&lt;BR&gt;همسفرم:&lt;BR&gt;تولدت مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین ملاقات تو با پدرم</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید&lt;BR&gt;این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران&lt;BR&gt;یا نه دریایی ست گویی واژگونه&lt;BR&gt;بر فراز شهر...&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;انتظار کشنده و شیرینی ست! &lt;BR&gt;این اتفاقات هر چند دور از انتظار نیستند اما من هنوز هم باور نمیکنم که چنین چیزهایی را تجربه میکنم:&lt;BR&gt;امروز...اولین ملاقات تو با پدرم...یک و نیم ساعت طول کشید!همزمان با بارش باران شدید&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 08:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشحالم</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;   زيباترين لحظه تو زندگي احساس عشق در قلبه.و سرمست کننده ترين زمان،زمانيست که معشوق از تو قدرداني ميکنه؛ به خاطر عشقي که نسبت به او داري.احسانم،همه ي زندگي من  وتنها معناي قلب من! تنها چيزي که از دست من برمياد همينه که شرايط تو رو درک کنم.ازت ممنونم که به اين واقفي.اما اينو بدون که در برابر قلب مهربان و بي ريات،در برابر صداقت و پاکي ونجابت نگاهت،در برابر درک و شعور بي نظيرت، در برابر تلاش و پشتکار تو در مبارزه با مشکلات و ايستادگي تو در برابر نگراني هاي روز افزونت،من هميشه کم ميارم.و فقط اينو ميتونم بگم...که از صميم قلبم بهت عشق مي ورزم مرد روياهاي من...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P align=justify&gt;   حرفهای امشبت هرچند کوتاه دوباره عشقت رو برام آشکار کرد.و تو نمیدونی چقدر از روزهایی که به سرعت نزدیک میشن خوشحالم.من قراره در بهترین ماه سال، همسر بهترین مرد دنیا بشم!&lt;BR&gt;   شادی فزاینده قلب کوچکم رو به لرزه درمیاره...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 18:16:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملکه ی قلب تو</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>شايد اکنون در نقطه اي ايستادم که سالها در انتظار و حسرتش سپري کردم.اما همه چيز آنقدر پيچيده و ناملايم است که گاهي آنچه که دارم را با آنچه که در آرزويش بوده ام اشتباه ميکنم.چنان سردرگم و ناآرامم که گويي نه مردي را ديوانه وار مي پرستيدم و نه وي مرا براي آغاز عشقي پايدار و آتشين مجاب کرده بود.در تمام مدت اين چهار سال اخير تنها چيزي که مرا همواره استوار و پايبند اين رابطه ميساخت عشق بي پايان و انرژي زوال ناپذير قلب تو بوده.همواره وقتي از دور به زندگي معلقم مينگريستم تنها نقطه ي جبران ناملايمات و نگراني هايم تو بودي...تو که در هر شرايطي خواهان خوشبختي و آرامش من بودي و وجودت سرشار از نيکي و زيبايي بود.و اين کفه ي سنگين ترازو بر همه ي دشواري ها و پستي هاي زندگي سنگيني ميکرد.اين تو بودي که مرا بيش تر از هر چيزي در اين جهان ناپايدار ميخواستي و تنها من بودم که آرامش را به قلب آشفته ي تو مي بخشيدم...من ملکه ي تمام زندگي و قلب تو بودم...&lt;BR&gt;و اما اکنون که پس از گذراندن چهار سال انتظار کشنده در پي هدفي که براي رسيدن به آن مرا مجاب کرده بودي،يک قدم پيش آمده اي،يک قدم آنهم در مقابل اصرار بي پايان من...بدون آنکه هرگز چنين چيزي از تو شنيده باشم:؟«با من ازدواج ميکني؟»...من به تنهايي در برابر همه ي مشکلات ايستاده ام. به تنهايي،زيرا مرد من به سختي کار ميکند و بار مسئوليت را بدوش ميکشد.بي آنکه لحظه اي به قلب رنجور و غمناک من بينديشد.نه من هرگز تو را سرزنش نميکنم زيرا به واقع از حجم مسئوليت هاي دشوارت باخبرم.اما آيا اين نه منم که به چنين راه دشواري ام کشاندي تا عشق بي دريغت را نثارم کني؟&lt;BR&gt;من بر آنم تا امشب بي خوابي هايم را بر اين صفحه تصوير کنم و اشکهاي تنهايي را در سکوت بر خاک باعچه عشقمان بي آنکه از چيزي فروگذار کرده باشم تقديم کنم.&lt;BR&gt;آري اکنون من تنهايم.آنهم در نکته اي از زمان که فرارسيدنش را چون تشنه ي آب در بياباني داغ انتظار ميکشيدم.نامطمئن از ميل قلبي (و حتي لفظي و ظاهري)تو به شروع زندگي مشترکمان،نا مطمئن از خانواده ي تو که قرار بود حامي هميشگي ما باشند،و با مادري که او را به عشق و اراده ي تزلزل ناپذير تو مطمئن گردانيده ام.&lt;BR&gt;گاهي از خود ميپرسم آيا اين همان زندگي بود که  من در آرزويش بودم و آيا تو  همان مردي هستي که ديوانه وار در طلب من بودي؟&lt;BR&gt;آيا ديگر قلب مهربانت براي من نمي تپد؟آيا ديگر اشتياق به بودن در کنارم به عنوان همسرم نداري؟و يا اينکه آيا هرگز چنين اشتياقي قلبت را به لرزه در آورده است؟&lt;BR&gt;آيا تو همان پسر مهربان عاشقي بودي که هر روز براي خواندن نامه اي که من نفرستاده بودم راه درازي را مي پيمودي،که اکنون براي خواندن يک پيام سه سطري از تو بايد چندين پيام برايت بنويسم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور&lt;BR&gt;کلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور&lt;BR&gt;اين دل غمديده حالش به شود دل بد مکن&lt;BR&gt;وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور&lt;BR&gt;دور  گردون  گر  دو  روزي بر  مراد  ما نرفت&lt;BR&gt;دائما  يکسان  نباشد حال دوران  غم  مخور&lt;BR&gt;هان مشو نوميد چون واقف نيي از سرغيب&lt;BR&gt;باشد اندر  پرده بازي هاي پنهان  غم  مخور&lt;BR&gt;گرچه منزل بس خطرناک است ومقصدبس بعيد&lt;BR&gt;هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;در پایان هر رنگین کمانی گنجینه ای وجود دارد...رنگین کمان را تعقیب کردم، تو را یافتم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 21:38:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برف فروردین</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>هیچ کس نمی تونه تصور کنه که برای یک دختر اسفندی قدم زدن با یگانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقش روی برفهای انبوه چه لذتی داره... بودن با تو،هر چند کوتاه به من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدرت مبارزه با مشکلات و دشواری ها زندگی رو می بخشه.و هنگامی که به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمان براق سیاهت نگاه میکنم،بیشتر از هر زمان دیگری به این نکته پی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبرم که زندگی با تو علیرغم همه چیز چقدر زیباست و زندگی بی تو به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معنای مرگ است.عشق من، بدون که بی خوابی های شبانه ی من در برابر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک لبخند تو  هیچه...&lt;BR&gt;و همانطور که امروز برات نوشتم،دوستت دارم هر زمان معنای دیگری داره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم، دوستت دارم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 20:16:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو را من چشم در راهم</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;تورا من چشم در راهم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;                                      شباهنگام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;   كه ميگيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم؛&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;         ترا من چشم در راهم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;     شباهنگام،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;          در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;گرم يادآوري يانه،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;       من ازيادت نمي كاهم؛&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;           تورا من چشم در راهم.......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کاش بودی تا از طعم بوسه هایم می فهمیدی که  چقدر دلتنگتم ....&lt;BR&gt;امشب دلم به اندازه ی هزار تنگ ماهی تنگه.برای تنها دوست و همنفسم که جاده های سرد و تاریک رو طی میکنه...تا بیاد پیشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 21:23:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار نو آمد</title>
<link>http://zeytun.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://comps.fotosearch.com/bigcomps/WTD/WTD004/WWF00287.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اميدهايم را در خاک تازه کاشتم باعشق،تا نهالي شود سبز،در بهار-که دلت را شادمان گرداند.سرانجام بهار با فرشته هايش آمد،رويايي و افسونگرتر از هميشه تا آرزوهاي يخزده مان را جاني تازه بخشد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;با تو در بهاري اينگونه،عاشقانه خواهم رقصيد، در ميان فرشته هايي از جنس باران و رنگين کمان.&lt;BR&gt;و تو اي زيباترين بهار من! چه عاشقانه مرا براي اين بهار آماده کردي که سينه ام مالامال از عشق و شادماني گرديد...و تو اي زيباترين بهار من....زيباترين بهار را نصيب من کردي.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سال نو مبارک عزیزم.سالی پر بار و زیبا پیش رو مونه...بیشتر از همیشه دوستت دارم مرد رویاهای من&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید&lt;BR&gt;گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز&lt;BR&gt;گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم&lt;BR&gt;گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد&lt;BR&gt;گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد&lt;BR&gt;گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت&lt;BR&gt;گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد&lt;BR&gt;گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد&lt;BR&gt;گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Mar 2009 05:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeytun&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>zeytun</dc:creator>
<guid>http://zeytun.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
