![]() |
![]() |
|
|
زمان معنای واقعی خود رو از دست داده بود و عقربه های ساعت گاه از حرکت باز ایستاده و به چهره ی نگران و بهت زده ام خیره میشدند و گاه با شتاب در پی هم میدویدند...قدم زدنهای پی در پی ام باعث تشدید استرس می شدند...و گویی روحم در تن نمی گنجید.تا اینکه صدای زنگ در را شنیدم...و صدای تو که به آرامی گفتی:سلام...
و دیگر من بودم و صدای ضربه های شدید بر قفسه ی سینه ام...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/18ساعت 22:8 توسط olive |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
روز سپندار مذگان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کبوتر ِ سفید در وسط هیچ جا سرسپرده |
|
RSS
|