تبليغاتX
زيتون سياه - ملکه ی قلب تو
شايد اکنون در نقطه اي ايستادم که سالها در انتظار و حسرتش سپري کردم.اما همه چيز آنقدر پيچيده و ناملايم است که گاهي آنچه که دارم را با آنچه که در آرزويش بوده ام اشتباه ميکنم.چنان سردرگم و ناآرامم که گويي نه مردي را ديوانه وار مي پرستيدم و نه وي مرا براي آغاز عشقي پايدار و آتشين مجاب کرده بود.در تمام مدت اين چهار سال اخير تنها چيزي که مرا همواره استوار و پايبند اين رابطه ميساخت عشق بي پايان و انرژي زوال ناپذير قلب تو بوده.همواره وقتي از دور به زندگي معلقم مينگريستم تنها نقطه ي جبران ناملايمات و نگراني هايم تو بودي...تو که در هر شرايطي خواهان خوشبختي و آرامش من بودي و وجودت سرشار از نيکي و زيبايي بود.و اين کفه ي سنگين ترازو بر همه ي دشواري ها و پستي هاي زندگي سنگيني ميکرد.اين تو بودي که مرا بيش تر از هر چيزي در اين جهان ناپايدار ميخواستي و تنها من بودم که آرامش را به قلب آشفته ي تو مي بخشيدم...من ملکه ي تمام زندگي و قلب تو بودم...
و اما اکنون که پس از گذراندن چهار سال انتظار کشنده در پي هدفي که براي رسيدن به آن مرا مجاب کرده بودي،يک قدم پيش آمده اي،يک قدم آنهم در مقابل اصرار بي پايان من...بدون آنکه هرگز چنين چيزي از تو شنيده باشم:؟«با من ازدواج ميکني؟»...من به تنهايي در برابر همه ي مشکلات ايستاده ام. به تنهايي،زيرا مرد من به سختي کار ميکند و بار مسئوليت را بدوش ميکشد.بي آنکه لحظه اي به قلب رنجور و غمناک من بينديشد.نه من هرگز تو را سرزنش نميکنم زيرا به واقع از حجم مسئوليت هاي دشوارت باخبرم.اما آيا اين نه منم که به چنين راه دشواري ام کشاندي تا عشق بي دريغت را نثارم کني؟
من بر آنم تا امشب بي خوابي هايم را بر اين صفحه تصوير کنم و اشکهاي تنهايي را در سکوت بر خاک باعچه عشقمان بي آنکه از چيزي فروگذار کرده باشم تقديم کنم.
آري اکنون من تنهايم.آنهم در نکته اي از زمان که فرارسيدنش را چون تشنه ي آب در بياباني داغ انتظار ميکشيدم.نامطمئن از ميل قلبي (و حتي لفظي و ظاهري)تو به شروع زندگي مشترکمان،نا مطمئن از خانواده ي تو که قرار بود حامي هميشگي ما باشند،و با مادري که او را به عشق و اراده ي تزلزل ناپذير تو مطمئن گردانيده ام.
گاهي از خود ميپرسم آيا اين همان زندگي بود که  من در آرزويش بودم و آيا تو  همان مردي هستي که ديوانه وار در طلب من بودي؟
آيا ديگر قلب مهربانت براي من نمي تپد؟آيا ديگر اشتياق به بودن در کنارم به عنوان همسرم نداري؟و يا اينکه آيا هرگز چنين اشتياقي قلبت را به لرزه در آورده است؟
آيا تو همان پسر مهربان عاشقي بودي که هر روز براي خواندن نامه اي که من نفرستاده بودم راه درازي را مي پيمودي،که اکنون براي خواندن يک پيام سه سطري از تو بايد چندين پيام برايت بنويسم؟

يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور
اين دل غمديده حالش به شود دل بد مکن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
دور  گردون  گر  دو  روزي بر  مراد  ما نرفت
دائما  يکسان  نباشد حال دوران  غم  مخور
هان مشو نوميد چون واقف نيي از سرغيب
باشد اندر  پرده بازي هاي پنهان  غم  مخور
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصدبس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور


در پایان هر رنگین کمانی گنجینه ای وجود دارد...رنگین کمان را تعقیب کردم، تو را یافتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 1:9  توسط olive |