![]() |
![]() |
|
|
دلم گرفت ای همنفس
پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا، نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی تو ای همزادِ هم خونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخرمن باش تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه می خوام آینه ی خونه با چشمات همنشین باشه
بالاخره فهمیدم جریان چیه.یک بد شانسی فوق العاده عجیب.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/05ساعت 15:8 توسط olive |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
روز سپندار مذگان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کبوتر ِ سفید در وسط هیچ جا سرسپرده |
|
RSS
|