![]() |
![]() |
|
|
پنجشنبه سوم بهمن؛برفها گرم،یخها سبز.آسمان زمستان آفتابی،و هوا درخشان.زمان به نرمی ایستاد و من جریان آبهای خنک و دلپذیر عشق را در سکوت چشمهای زیبای تو احساس کردم.انگار دستهایت برای نخستین بار انگشتان سرد مرا گرم میکردند.انگار از ابتدای جهان برای اولبن بار عشق در قلبم می شکفت.لبهای تو روح زندگی را در من می دمیدند و تار و پود وجودم را به شادی می آمیختند.من صدای تو را میشنیدم اما تنها معنای همه ی کلمات تو عشق بود.در کنار تو نشسته و نفس میکشیدم اما،معنای تمام نفسهای من عشق بود.دستم را به نرمی بر لبهایت میگذاشتم ...معنای همه گرمی لبهایت عشق بود. پنجشنبه،برفها گرم بودند و یخها سبز.یک ساعت پیاده روی بر روی برف و یخ کردم اما نه سرمای زمستان را احساس کردم و نه برف و یخ زیر پایم را...که معنای همه ی سردی و سختی ها عشق بود. عشق تو چمنزاران گرم و سرسبز زیر پایم گسترد و رنگین کمان بر آسمانم نشاند.پنجشنبه انگشتانم لای موهای سیاه براقت بود...و در سکوت چشمهایت عشق را نیرومندتر و زیباتر از همیشه یافتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 20:33 توسط olive |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
روز سپندار مذگان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کبوتر ِ سفید در وسط هیچ جا سرسپرده |
|
RSS
|