تبليغاتX
زيتون سياه
هیچ کس نمی تونه تصور کنه که برای یک دختر اسفندی قدم زدن با یگانه

عشقش روی برفهای انبوه چه لذتی داره... بودن با تو،هر چند کوتاه به من

قدرت مبارزه با مشکلات و دشواری ها زندگی رو می بخشه.و هنگامی که به

چشمان براق سیاهت نگاه میکنم،بیشتر از هر زمان دیگری به این نکته پی

میبرم که زندگی با تو علیرغم همه چیز چقدر زیباست و زندگی بی تو به

معنای مرگ است.عشق من، بدون که بی خوابی های شبانه ی من در برابر

یک لبخند تو  هیچه...
و همانطور که امروز برات نوشتم،دوستت دارم هر زمان معنای دیگری داره...

عزیزم، دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/24ساعت 23:47  توسط olive | 

 تورا من چشم در راهم

                                      شباهنگام

   كه ميگيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي

وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم؛

         ترا من چشم در راهم

     شباهنگام،

          در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام

 

گرم يادآوري يانه،

       من ازيادت نمي كاهم؛

 

           تورا من چشم در راهم.......

 

کاش بودی تا از طعم بوسه هایم می فهمیدی که  چقدر دلتنگتم ....
امشب دلم به اندازه ی هزار تنگ ماهی تنگه.برای تنها دوست و همنفسم که جاده های سرد و تاریک رو طی میکنه...تا بیاد پیشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 0:53  توسط olive | 

اميدهايم را در خاک تازه کاشتم باعشق،تا نهالي شود سبز،در بهار-که دلت را شادمان گرداند.سرانجام بهار با فرشته هايش آمد،رويايي و افسونگرتر از هميشه تا آرزوهاي يخزده مان را جاني تازه بخشد.
با تو در بهاري اينگونه،عاشقانه خواهم رقصيد، در ميان فرشته هايي از جنس باران و رنگين کمان.
و تو اي زيباترين بهار من! چه عاشقانه مرا براي اين بهار آماده کردي که سينه ام مالامال از عشق و شادماني گرديد...و تو اي زيباترين بهار من....زيباترين بهار را نصيب من کردي.

 

سال نو مبارک عزیزم.سالی پر بار و زیبا پیش رو مونه...بیشتر از همیشه دوستت دارم مرد رویاهای من

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/07ساعت 8:51  توسط olive |