![]() |
![]() |
|
|
تعبیرت زیبا بود...هم نفس من...
امروز در بوسه هایت زندگی را بیشتر از هر وقت دیگری دریافتم.تو را می پرستم ای درمانگر من.ای تنها پناه قلب بی پناه و سرگردان من.تو آبی گوارایی برای لبهای تشنه و لرزان من.قلبم را به دستانت سپرده ام......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 19:32 توسط olive |
|
|
سلام بر یگانه یارم.روز عشق مبارک عزیزم.بیشتر از همه ی لحظاتی که داشتمت دوستت دارم و از اینکه دوستی مثل تو دارم احساس خوشبختی و شادمانی سرشاری دارم.زندگی من با تو معنا گرفته و قلبم تنها متعلق به توست.لباتو میبوسم.گرمتر و عاشقانه تر از همیشه....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/26ساعت 14:47 توسط olive |
|
|
پنجشنبه سوم بهمن؛برفها گرم،یخها سبز.آسمان زمستان آفتابی،و هوا درخشان.زمان به نرمی ایستاد و من جریان آبهای خنک و دلپذیر عشق را در سکوت چشمهای زیبای تو احساس کردم.انگار دستهایت برای نخستین بار انگشتان سرد مرا گرم میکردند.انگار از ابتدای جهان برای اولبن بار عشق در قلبم می شکفت.لبهای تو روح زندگی را در من می دمیدند و تار و پود وجودم را به شادی می آمیختند.من صدای تو را میشنیدم اما تنها معنای همه ی کلمات تو عشق بود.در کنار تو نشسته و نفس میکشیدم اما،معنای تمام نفسهای من عشق بود.دستم را به نرمی بر لبهایت میگذاشتم ...معنای همه گرمی لبهایت عشق بود. پنجشنبه،برفها گرم بودند و یخها سبز.یک ساعت پیاده روی بر روی برف و یخ کردم اما نه سرمای زمستان را احساس کردم و نه برف و یخ زیر پایم را...که معنای همه ی سردی و سختی ها عشق بود. عشق تو چمنزاران گرم و سرسبز زیر پایم گسترد و رنگین کمان بر آسمانم نشاند.پنجشنبه انگشتانم لای موهای سیاه براقت بود...و در سکوت چشمهایت عشق را نیرومندتر و زیباتر از همیشه یافتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 20:33 توسط olive |
|
|
فقط خواستم بگم که...دلم برات تنگ شده عزیزم...
از سیاهی چرا حذر کردن؟ شب پر از قطره های الماس است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/02ساعت 20:44 توسط olive |
|
|
باورم نمیشه.....
بالاخره امتحاناتت تموم شد و داری برمیگردی! تهران موندنت اینبار خیلی طول کشید.در نبود تو زمان هم با من سر ناسازگاری داره و بیشتر از همیشه دیر میگذره.این روزها خیلی بیشتر از همیشه به تو فکر میکنم.وقتی توی شهر قدم میزنم ،وقتی کوچه های خلوت و باریک و طولانی رو میبینم...وقتی صبح میشه،وقتی شب میشه،وقتی سرمای هوا رو روی پوستم حس میکنم و هوای بوسیدن لبهای گرم و آرامش بخش تو به سرم میزنه....همیشه هر لحظه تو با منی.خیلی مواظب خودت باش و زود برگرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/01ساعت 13:50 توسط olive |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
روز سپندار مذگان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کبوتر ِ سفید در وسط هیچ جا سرسپرده |
|
RSS
|