تبليغاتX
زيتون سياه
تنها قلب سرخ تو کافي بود. تنها چشم تو که به آرامي با چشم من زمزمه ميکرد- عشق را-براي همه ي زندگي کافي بود.تنها دست بزرگ تو بر شانه ي کوچک من کافي بود. تنها حس حضور تو روي خاک  اين شهر، تنها آگاهي از تنفس تو از اين آسمان کافي بود...
 ترا دوست ميدارم. به قداست عشق مي ستايمت. قلب سرخت را که در اين تاريکي و سرماي سخت همچنان به گرمي و روشني مي تپد مي ستايم و دستانت را مي پرستم که حضور خدا را تداعي ميکند.تنها قلب سرخ تو کافيست تا قلبم دوباره سرخ و روشن گردد.
عشق نيارمند توست!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت 9:58  توسط olive | 
ساچینی توک سینه مه

دردی نی سویله

یتر کی ایسلاک ایسلاک

باکما اویله...

sachini dok sineme
derdini soyle
yeter ki islak islak
bakmaa oyle...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 12:21  توسط olive | 

 احساس بدبختي ميکنم.اغلب همينطور بوده ولي حداقل تو بودي که آرومم کني.اما اين بار نيستي.البته تقصير تو نيست چون قبلا هم نبودي ولي باورت داشتم.الان طوري به بن بست رسيدم که تو هم نميتوني کمکم کني.بهتر بود چيزي نميگفتم.چون هميشه وقتي تو اين جور مواقع چيزي ميگم همه چي رو بدتر ميکنم.

حتما ميگي: اصلا موضوع چيه؟
خوب من جواب قانع کننده اي ندارم؛ چون اغلب همين مشکلات رو داشتم و باهاشون کنار اومدم.موندم که چه اتفاقي افتاده که ديگه نميتونم.
مثلا  من هميشه با پدر مادرم مشکل داشتم؛ اونا هيچوقت سعي نميکنن که بچه ها رو درک کنن،و در نتيجه هيچ وقت هم درک نميکنن. اما اين بار موضوع فرق ميکنه.اين بار اين منم که درکشون نميکنم.من ميگم دو تا آدم که نميتونن با هم کنار بيان چرا مجبورن با هم زندگي کنن؟ به نظر تو اشتباه فکر ميکنم؟
به اينجا که ميرسم فکر خودمو ميکنم، عکس العمل تو،ايجاد ريسک براي  آينده ي نا معلوم من، و ،و ، و ،و ..........
اما تو، اينکه عشقمون به هم پايدار خواهد بود يا نه،اينکه من الان 23 سالمه و تو هم 23،اينکه حالا تا 2 سال بعد اگه تصميم نگيري آينده ي من چه خواهد شد،و عکس العمل پدر مادري که به فکر من نبودن و نيستن.
خيلي خسته شدم.
ا صلا با تو به تقاهم خواهيم رسيد؟ آيا تو تصوير واقعا متفاوتي از مردان به من نشان خواهي داد؟ آيا .....................؟!
تو چي، تا حالا خسته شدي؟
  ميدونم قبلا ها از انتظار خسته شده بودي. اما نميدونستي براي پايان دادن به اون انتظار سخت تو من چه خطري رو ميپذيرفتم، خطر عشق، يعني عاشق شدن تو جامعه اي که عشق جرمه. چرا ميگم جرمه؟ چون در معرض هرگونه اتهامي قرار ميگيري، اتهام بي بند و باري، اتهام بي عقلي،و هرچيز ديگه که نميخوام بگم. شايد براي تو اغراق آميزه؛ولي من يه دخترم. و دختر يعني آدم غير معمولي. تو ميدوني هر روز دروغ گفتن ، بهانه هاي دروغ اوردن، تحقير شدن پيش خودت ، فقط براي عشق يعني چي؟
و به اين ترتيب پايان انتظار تو آغاز رنج من بوده.هر چند از جلوه ي عشق مست ميشدم و ميشم...

در دامن سراب فريبنده اميد
در جست و جوي مستي اين جام ناپديد
مي خواهم از تو بشنوم اي دلربا بگو
مي خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعله فريب دم دلنشين خويش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 22:36  توسط olive |