تبليغاتX
زيتون سياه
SEN IMKANSIZ SIN

SENSIZLIK IMKANSIZ

ASHK IMKAN SIZ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/22ساعت 19:59  توسط olive | 

باز خواهم گشت به جاده هاي غبارآلود
لاله هاي سفيد خواهم پاشيد
عشق من ميدانم که پژمرده ميشوند
بازهم منتظر خواهم ماند

زندگي زيبا اگر هم روزي به پايان رسد
من تنها تو را دوست خواهم داشت
عشق من سرنوشت قدرتي نخواهد داشت
که تا نيامدنت نخواهم مرد

اين گره کور معمايي پيچيده
شب و روز خواب از سرم ربوده
خسته نميشوم شرم ندارم 
همانطور منتظر خواهم ماند

تا رفته رفته کم نشود
بر باد رفته و نابود نشود
مقابل ديدگانم به پايان نرسد
براي آن اشک خواهم ريخت

هم  از تو  هم از وجودم
خود را از تو محروم نتوانم کرد
خدا تو را از من نگيرد
ديگر چيزي نميتوانم بگويم

اين گره کور معمايي پيچيده
شب و روز خواب از سرم ربوده
خسته نميشوم شرم ندارم 
همانطور منتظر خواهم ماند

تا رفته رفته کم نشود
بر باد رفته و نابود نشود
مقابل ديدگانم به پايان نرسد
براي آن اشک خواهم ريخت

هم از تو  هم از وجودم
خود را از تو محروم نتوانم کرد
خدا تو را از من نگيرد
ديگر چيزي نميتوانم بگويم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/17ساعت 19:3  توسط olive | 
هنوز سيراب چشمانت نشدم

نيست،نه هرگز نبود! عشقي که تا پاي مرگ بايستد
هنوز سيراب چشمانت نشدم
اگه يه بار ديگه متولد بشيم هرگز عاشق نخواهيم شد

اگه يه بار ديگه متولد بشيم بايد زندگي کنيم و تنها دوست بداريم
عشق براي ما نيست بايد به مهر اکتفا کرد

هنوز سيراب چشمانت نشدم
نيست،نه هرگز نبود!  بگو که دروغ نيست

هنوز سيراب چشمانت نشدم


اینم یه ترجمه دیگه ، نظرت چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/12ساعت 9:57  توسط olive | 
بايد ببخشي که ترجمه اش اينقدر نا شيواست ؛ آخه مترجمش مبتديه.

من این شعرو خیلی دوست دارم


زمانش فرا رسيد ترکت ميکنم

زندگي بي معنا را انتخاب ميکنم
باور داشته باش که هنوز از عشق سير نشدم

چون  شمردن شبهاي تاريک
چون فرو افتادن ناگهاني يک ستاره
چون جدا شده يک برگ خشکيده از درخت تناور سبز
دستهايم از دستهايت جدا خواهند شد...

چون  شمردن شبهاي تاريک
چون فرو افتادن يک ستاره
چون جدا شده يک برگ خشکيده از درخت تناور سبز
دستهايم از دستهايت جدا خواهند شد...

اگر عشق؛ به پايان رسيد
اگر گل ، هيچ نچيديم
خود را درياب و بينديش

ميشد با تو يکپارچه شويم
بدرود نور چشمانم بدرود
بدرود قلب من بدرود

ميشد با تو يکپارچه شويم
بدرود قلب من بدرود
بدرود دو چشم من بدرود

زمانش فرا رسيد ترکت ميکنم
اين ترانه ي کوچک جدايي ماست

زمانش فرا رسيد ترکت ميکنم
اين ترانه ي کوچک جدايي ماست

گرمايي که به نوک انگشتانت مي خورد
زخم يک زندگي پر رنج است

همه آثار تو در زندگي من خواهد ماند
زماني که اشک از چشمانم جاري ميشود
اگه پيدا کنم جايي که تو رو ياد من نياره
در شفق سرخ مزرعه خون

اگر مرگ؛ همواره ترسيدم
اگر جنگ؛ همواره فرار کردم
خود را در  ترسها درياب و بدان

تو آب بودي
تو درمان بودي
بدرود نور چشمانم بدرود
بدرود قلب من بدرود

تو آب بودي
تو درمان بودي
بدرود قلب من بدرود
بدرود دو چشم من بدرود

 

ahmad kaya

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 14:40  توسط olive |