تبليغاتX
زيتون سياه
خوابم یا بیدارم .. تو با منی  با من ..هم راه و همسایه نزدیک تر از پیرهن ..
باور کنم یا نه؟...حرم نفس هاتو .. ایثار  تن سوز نجیب دستاتو ...
خوابم یا بیدارم...لمس تنت خواب نیست...این روشنی از توست بگو از آفتاب نیست ...
بگو که بیدارم...بگو که رویا نیست ..بگو که بعد از این جدایی با ما نیست ...

اگه این فقط  یه خوابه  تا ابد بزار بخوابم .. بزار آفتاب شبو تو خواب از تو چشم تو بتابم ..
بزار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره..عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره....
خوابم یا بیدارم...ای اومده از خواب..آغوشتو وا کن قلب منو در یاب 
برای خواب من...ای بهترین  تعبیر .. با من مدارا کن  ای عشق دامنگیر
من بی تو اندوه سرد زمستونم ...پرنده ای زخمی اسیر  بارونم ..
ای مثل من عاشق .. همتای من محجوب ...
بمون.. بمون با من... ای بهترین.. ای خوب...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/24ساعت 9:17  توسط olive | 
با تو دیشب تا کجا رفتم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/22ساعت 9:23  توسط olive | 

من دراين بستر بی خوابی  راز
نقش رؤيايی رُخسار  تو می جويم باز.

با همه چشم تو را می جويم
با همه شوق تو را می خواهم
زير   لب ، باز تو را می خوانم
دائم آهسته به نام

دل دیوانه تو را میخواهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/17ساعت 9:31  توسط olive | 
عزیزم روزت مبارک!

 

 

به امید  آزادی.....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/16ساعت 11:18  توسط olive | 
چرا از سایه های شب بترسم...

          تو خورشیدُ به دست من سپردی....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 8:36  توسط olive | 
   چون پژواک نگاه گرمت بر چشمانم نشست، دیدگانت را عاشقانه نگریستم . آفتابی در جانم طلوع کرد و وجودم از تابش اشعه هایش گرم شد؛ چونان که دستانم از دستانت. وجودت را مقابلم دیدم، عشق ات متجلی گشت و هاله ای رنگین در برمان گرفت. آرزویت در سینه ام جان گرفت و از هر تپش قلبم، نامت را به روشنی شنیدم. زیرا که قلبم تنها برای تو تپید و سینه ام تو را آرزو کرد...

   ناگهان نسیمی خنک وزید و من خود را عریان در حضورت یافتم، آنگاه بود که با بوسه ای روشنم کردی و دستانت چون عشقه ای بر دستانم پیچید...

   چون تو را یافتم، بهارم آغاز شد. قلبم شکوفه داد ، و زندگی ام سبز گشت...همواره زنده خواهم ماند، زیرا بهار را باور دارم.

   دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت 9:22  توسط olive | 
اما تو ...

تو از تبار پاييز رنگارنگی...

اين را خوب ميدانم...

اين را هم می فهمم...

ای غريب آشنا...

سخاوت در دستت بود که آمدی...

و بوی صداقتت...

فضای قلبم را آکنده از مهر کرد...

و بگذار آهسته بگويم...

عشق را در تو يافتم...

 

نوشته شده توسط سکوت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/09ساعت 9:15  توسط olive | 

 بر گیسویت ای گل کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/03ساعت 9:10  توسط olive |