تبليغاتX
زيتون سياه

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش

مي افتاد

 

نه بيد ز باد

نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند

 

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي

به ديدار تو من مي آمدم با شوق

با شادي

***

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

تو با من مهربانتر از مني

با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

مهري مهربان با من

***

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازي

به رنگ چشمهاي روشنت دارد

نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/02/31ساعت 17:27  توسط olive | 
تو باد و شكوفه و ميوه ئي
اي همه ي فصول من!
بر من چونان چون بادي بگذر
تا جاودانگي را آغاز كنم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/02/25ساعت 8:45  توسط olive | 
من وجود هستم...وجود بی نهايتی كه تا بينهايت گسترده شده ام . دير زمانی بود كه وجود بينهايت خويش را فراموش كرده بودم و به انكارش ميپرداختم؛ اكنون به آن ايمان آورده ام ؛ چرا كه عشق نگاهم را شسته است.
ميخواهم بگويم، ميخواهم فرياد كنم، ميخواهم اين وجود بينهايت را برای همگان به نمايش بگذارم. تا همگان ببينند و در شگفت شوند! تا همگان ببينند كه «خورشيد چگونه از دل تاريكی سر بر می آورد» ... من وجود هستم! من وجود هستم ای گم شدگان! من همه ی معجزه ها و همه ی خروش ها هستم. من همه ی رزم ها و همه ی خيزش ها هستم. من همه ی درختان بارور اردی بهشتگان هستم. من همه ی شكوفه های سيب ام! چرا كه وجود من، چرا كه هستی من از نگاه عاشقانه ی بهاری به وسعت هستی بارور شده است. چرا كه من عشق را دريافته ام ، چرا كه من زندگی را دريافته ام ، چرا كه من متولد شده ام .

من به خوبی ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه كردم
چرا كه تو خوبی و اين همه ی اقرارهاست ، بزرگترين اقرارهاست
من به اقرارهايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/02/22ساعت 8:45  توسط olive | 
گفتی كافيه من بگم تا بعضی چيزارو به خاطر من ترك كنی. شنيدنش خيلی لذت بخش بود، يعنی همين رو ازت انتظار داشتم ولی نه اينقدر كه خودت بپرسی و اعلام آمادگی كنی. همون روز صبح كه بيدار شدم بی مقدمه به خودم گفته بودم بهش ميگم كه من دوس ندارم ادامه داشته باشه. ولی بعد فكر كرده بودم كه شايد وقتش نيست. شايد فكر كردی ناراحتی من به خاطر همون مسئله بوده؟ به هر حال از اينكه اينقدر به فكر منی ممنونم. از اينكه پيشمی ممنونم، و از اينكه هستی ممنونم.

شكوهی در جانم تنوره ميكشد
گوئی از پاكترين هوای كوهستانی
لبالب قدحی دركشيده ام.

در فرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی ميكنم، -
ديوانه
به تماشای من بيا!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/02/21ساعت 12:0  توسط olive | 

   شايد عشقی كه با شناخت به دست مي آيد هم واقعی باشد، چه در اين زمانه ديگر عشق هايی از نوع افلاطونی نمی توان يافت، از اينرو اغلب انسانها را ميشناسيم بعد عاشق ميشويم. شايد تفسير احساسات عاشقانه كار چندان درستی نباشد اما گاهی انسان مجبور ميشود برای ادراك حقايق به چنين كاری متوسل گردد. يعنی همان حالتی كه من مدتی بود دچار آن بودم.

 

  من - و شايد هر انسانی- هر زمان نسبت به احساسات خود دچار ترديد ميشوم. اين ترديد وجود دارد و همچون گياه هرزه ای رشد ميكند ؛ تا زمانيكه بتوانم با زيركی آن را از ريشه بكنم و نابود كنم، و اگر غفلت كنم "جنگل جان" مرا يكسر فرا گرفته و بيمارش خواهد كرد.

  

   اين ترديد چيست و منشاء آن چه ميتواند باشد؟ شايد گاه حرفهايی كه ميشنويم، رفتارهايی كه ميبينيم و چيزهای مبهمی كه حس ميكنيم منشاء اين ترديدها باشند. ميدانم كه نبايد از تو انتظار داشته باشم تا تحت هر شرايطی عاشقم باشی. همانقدر كه خواسته ی معقولی نيست ، ابلهانه هم هست. زيرا احساسات تو همواره تحت تاثير انديشه ها ، مو قعيت ها و زمان  قرار ميگيرد و اينها باعث ميشوند كه ديدت نسبت به من، شخصيت و فرهنگ من تغيير كند. گيرم گاه به حقيقت نزديكت كند ، گاه از حقيقت دورت كند. پس احساسات تو تغيير ميكند و حتی اگر در زمان حال عاشقم باشی ممكن است در آينده عشقت از بين برود.

 

   ميبينم كه نسبت به من دچار ترديد شده ای وسؤالی كه از من پرسيدی مطمئنا به خاطر اين نيست كه بخواهی بدانی چرا قبلا حساس نبودم و حالا هستم. بلكه دقيقا ميخواهی بدانی  « چه بوده» ، «چه گذشته» و «چگونه پايان يافته» و شايد «اصلا پايان يافته يا نه» .

 

  و من مجبورم بگويم. چرا كه سؤالها و ترديد های تو ،  سؤالها و ترديد های من نيز هست و آسيبی كه اين ترديدها بتو ميرساند كمتر از آسيبی نيست كه به من خواهد رساند.

 

   رابطه ی عاشقانه ای كه قبل از تو داشتم تموم شد. گفتم عاشقانه برای اينكه همانطوری كه ميبينی تنها بعد عاشقانه اش تموم شده و من و ايشون الان يك رابطه ی عادی و انسانی داريم. فكر ميكنم به مرحله ای از تمدن رسيده باشيم كه بتونيم چنين چيزی رو قبول كنيم. با تمام قدرتی كه برای درك كردن افراد دارم هرگز حساسيت تو رو -اگه وجود داشته باشه-  در اين مورد درك و قبول نخواهم كرد.

 

   گذشته از اينها ميخوام دقيقا آنچه كه گذشت رو برات بگم.  اوايل مهر ماه بود كه چيزهای خاصی نسبت به ايشون حس كردم. چقدر گفتنش سخته. تشريح اشتباهات به منزله ی قبول انها و اعتراف به اينكه اشتباه بوده هميشه برای آدما كار سختی بوده... اين احساسات رو بدون توجه به ريشه های سست و باز بدون توجه به شرايط و موقعيتها رشد دادم. و اجازه دادم كه منو به سرعت تحت تاثير قرار بده. بدون اينكه فكر كنم و بدون اينكه به آينده نگاه كنم به قلبم اجازه دادم كه پيشروي كنه و نتيجه اش اين بود كه ازش آدرس ايميلشو خواشتم...بعد از چند بار چت و تعدادی ايميل و صميميت ِ احساسی كم كم اين احساسات در من فروكش كرد و بهتره بگم تمام شد. و من پی بردم كه چه اشتباه بزرگی مرتكب شدم. نه تنها عشقی وجود نداشت بلكه هيچ تفاهمی و هيچ نكته ی فكری مشتركی هم وجود نداشت. و ايچنين بود كه چيزی كه شروع نشده بود، تموم شد. حالا كه ميبينم نسبت به اين رابطه اينقدر حساسی اين رو هم ميگم: دو بار تماس تلفنی ِ كوتاه ِ كمتر از ده دقيقه، قرار ملاقاتهای ده دقيقه ای در دانشگاه و حدود سه بار با تاكسی تا يك مسير كوتاهی رفتن تنها روابط ظاهری بين من و ايشون بود. روس دارم باز هم نكات مبهم ِ شخصيت من رو برام بگی .

 

   ترديدها رو ريشه كّن كن تا به آرامش و عشق برسی.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/02/20ساعت 11:2  توسط olive | 
ميترسم آنرا كه دوست ميدارم
بگويم
"دوستت دارم"
چراكه شراب وقتي از ساغر ريخته ميشود
اندكي از آن كاسته ميگردد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/02/19ساعت 12:47  توسط olive | 
ببين كه چگونه روشنايي از دل تاريكي طلوع ميكند...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/02/19ساعت 12:24  توسط olive |