![]() |
![]() |
|
|
تبریک میگم آقا داماد من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/27ساعت 11:7 توسط olive |
|
|
فال حافظ
و غزل شاهد از من جدا مشو که توام نور دیده ای دیشب پرسیدی که در مورد اتفاقات اخیر چی فکر میکنم.اینکه زمان چقدر زود گذشت و اکنون خود را در مرحله ای از زندگی می بینیم که داره به سرعت سرنوشتمون تعیین میشه.و من باز هم به تاکید گفتم که بیشتر از هر زمان دیگری به این نتیجه رسیدم که مشکلات زیاد و اتفاقات ناگوار ِ احتمالیِ پیامد تصمیم ما ؛ هر چند هم که عمیق و تاثیرگذار باشند هرگز از درستی انتخابی که کردم پشیمان نخواهم شد زیرا برای اولین بار در طول سالهای عمرم به یقین دریافته ام که با ارزشترین گوهر هستی ام را یافته ام. با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/26ساعت 12:10 توسط olive |
|
|
زمان معنای واقعی خود رو از دست داده بود و عقربه های ساعت گاه از حرکت باز ایستاده و به چهره ی نگران و بهت زده ام خیره میشدند و گاه با شتاب در پی هم میدویدند...قدم زدنهای پی در پی ام باعث تشدید استرس می شدند...و گویی روحم در تن نمی گنجید.تا اینکه صدای زنگ در را شنیدم...و صدای تو که به آرامی گفتی:سلام...
و دیگر من بودم و صدای ضربه های شدید بر قفسه ی سینه ام...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/18ساعت 22:8 توسط olive |
|
|
عزیزتر از جانم، امروز روز تولد توست و من همانند سال گذشته توفیق نیافتم تا در کنارت باشم که این روز بزرگ را به تمامی جشن بگیریم.از این رو بسیار غمگینم.اما بدان تنها به تو اندیشیدم و امروز را تنها با آرزوی دیدارت و با خاطره ی اولین بوسه مان سپری کردم.
با آرزوی سفری پربار، در جاده ای زیبا،و همسفری ِ پایدار، همسفرم: تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/17ساعت 14:5 توسط olive |
|
|
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران یا نه دریایی ست گویی واژگونه بر فراز شهر... انتظار کشنده و شیرینی ست! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/13ساعت 12:15 توسط olive |
|
|
زيباترين لحظه تو زندگي احساس عشق در قلبه.و سرمست کننده ترين زمان،زمانيست که معشوق از تو قدرداني ميکنه؛ به خاطر عشقي که نسبت به او داري.احسانم،همه ي زندگي من وتنها معناي قلب من! تنها چيزي که از دست من برمياد همينه که شرايط تو رو درک کنم.ازت ممنونم که به اين واقفي.اما اينو بدون که در برابر قلب مهربان و بي ريات،در برابر صداقت و پاکي ونجابت نگاهت،در برابر درک و شعور بي نظيرت، در برابر تلاش و پشتکار تو در مبارزه با مشکلات و ايستادگي تو در برابر نگراني هاي روز افزونت،من هميشه کم ميارم.و فقط اينو ميتونم بگم...که از صميم قلبم بهت عشق مي ورزم مرد روياهاي من... حرفهای امشبت هرچند کوتاه دوباره عشقت رو برام آشکار کرد.و تو نمیدونی چقدر از روزهایی که به سرعت نزدیک میشن خوشحالم.من قراره در بهترین ماه سال، همسر بهترین مرد دنیا بشم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/02/10ساعت 21:47 توسط olive |
|
|
شايد اکنون در نقطه اي ايستادم که سالها در انتظار و حسرتش سپري کردم.اما همه چيز آنقدر پيچيده و ناملايم است که گاهي آنچه که دارم را با آنچه که در آرزويش بوده ام اشتباه ميکنم.چنان سردرگم و ناآرامم که گويي نه مردي را ديوانه وار مي پرستيدم و نه وي مرا براي آغاز عشقي پايدار و آتشين مجاب کرده بود.در تمام مدت اين چهار سال اخير تنها چيزي که مرا همواره استوار و پايبند اين رابطه ميساخت عشق بي پايان و انرژي زوال ناپذير قلب تو بوده.همواره وقتي از دور به زندگي معلقم مينگريستم تنها نقطه ي جبران ناملايمات و نگراني هايم تو بودي...تو که در هر شرايطي خواهان خوشبختي و آرامش من بودي و وجودت سرشار از نيکي و زيبايي بود.و اين کفه ي سنگين ترازو بر همه ي دشواري ها و پستي هاي زندگي سنگيني ميکرد.اين تو بودي که مرا بيش تر از هر چيزي در اين جهان ناپايدار ميخواستي و تنها من بودم که آرامش را به قلب آشفته ي تو مي بخشيدم...من ملکه ي تمام زندگي و قلب تو بودم...
و اما اکنون که پس از گذراندن چهار سال انتظار کشنده در پي هدفي که براي رسيدن به آن مرا مجاب کرده بودي،يک قدم پيش آمده اي،يک قدم آنهم در مقابل اصرار بي پايان من...بدون آنکه هرگز چنين چيزي از تو شنيده باشم:؟«با من ازدواج ميکني؟»...من به تنهايي در برابر همه ي مشکلات ايستاده ام. به تنهايي،زيرا مرد من به سختي کار ميکند و بار مسئوليت را بدوش ميکشد.بي آنکه لحظه اي به قلب رنجور و غمناک من بينديشد.نه من هرگز تو را سرزنش نميکنم زيرا به واقع از حجم مسئوليت هاي دشوارت باخبرم.اما آيا اين نه منم که به چنين راه دشواري ام کشاندي تا عشق بي دريغت را نثارم کني؟ من بر آنم تا امشب بي خوابي هايم را بر اين صفحه تصوير کنم و اشکهاي تنهايي را در سکوت بر خاک باعچه عشقمان بي آنکه از چيزي فروگذار کرده باشم تقديم کنم. آري اکنون من تنهايم.آنهم در نکته اي از زمان که فرارسيدنش را چون تشنه ي آب در بياباني داغ انتظار ميکشيدم.نامطمئن از ميل قلبي (و حتي لفظي و ظاهري)تو به شروع زندگي مشترکمان،نا مطمئن از خانواده ي تو که قرار بود حامي هميشگي ما باشند،و با مادري که او را به عشق و اراده ي تزلزل ناپذير تو مطمئن گردانيده ام. گاهي از خود ميپرسم آيا اين همان زندگي بود که من در آرزويش بودم و آيا تو همان مردي هستي که ديوانه وار در طلب من بودي؟ آيا ديگر قلب مهربانت براي من نمي تپد؟آيا ديگر اشتياق به بودن در کنارم به عنوان همسرم نداري؟و يا اينکه آيا هرگز چنين اشتياقي قلبت را به لرزه در آورده است؟ آيا تو همان پسر مهربان عاشقي بودي که هر روز براي خواندن نامه اي که من نفرستاده بودم راه درازي را مي پيمودي،که اکنون براي خواندن يک پيام سه سطري از تو بايد چندين پيام برايت بنويسم؟ يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/02ساعت 1:9 توسط olive |
|
|
هیچ کس نمی تونه تصور کنه که برای یک دختر اسفندی قدم زدن با یگانه
عشقش روی برفهای انبوه چه لذتی داره... بودن با تو،هر چند کوتاه به من قدرت مبارزه با مشکلات و دشواری ها زندگی رو می بخشه.و هنگامی که به چشمان براق سیاهت نگاه میکنم،بیشتر از هر زمان دیگری به این نکته پی میبرم که زندگی با تو علیرغم همه چیز چقدر زیباست و زندگی بی تو به معنای مرگ است.عشق من، بدون که بی خوابی های شبانه ی من در برابر یک لبخند تو هیچه... عزیزم، دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/24ساعت 23:47 توسط olive |
|
|
تورا من چشم در راهم شباهنگام كه ميگيرند در شاخ تلاجن، سايه ها رنگ سياهي وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم؛ ترا من چشم در راهم شباهنگام، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛ در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يانه، من ازيادت نمي كاهم؛
تورا من چشم در راهم.......
کاش بودی تا از طعم بوسه هایم می فهمیدی که چقدر دلتنگتم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/20ساعت 0:53 توسط olive |
|
اميدهايم را در خاک تازه کاشتم باعشق،تا نهالي شود سبز،در بهار-که دلت را شادمان گرداند.سرانجام بهار با فرشته هايش آمد،رويايي و افسونگرتر از هميشه تا آرزوهاي يخزده مان را جاني تازه بخشد.
سال نو مبارک عزیزم.سالی پر بار و زیبا پیش رو مونه...بیشتر از همیشه دوستت دارم مرد رویاهای من
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/01/07ساعت 8:51 توسط olive |
|
|
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال چشمه ها و دشتها ای دل من، گرچه در این روزگار ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/25ساعت 10:9 توسط olive |
|
|
گفتی شکوفه های صورتی درخت نشانه ی رسیدن روزهای خوب و امیدبخشه...اما باد ویرانگر پایان سال رو فراموش کردی که شکوفه ها رو نابود میکنه و با خود با دوردستها می بره.همچون این باد ویرانگر زندگی که قلب کوچک منو نشکفته ویران میکنه.تمام سال گذشته رو من به امید وصال تو سر کردم.همونطور که اسفند سال پیش شد اردیبهشت امسال....همونطور که اردیبهشت امسال شد شهریور ماه....همونطور که شهریور ماه شد دی ماه....دی ماه....بهمن....اسفند.... ،می دانم فروردینی که باید منتظر آن باشم هرگز نخواهد رسید...مرا ویران میکنی.لحظه به لحظه بر بادم میدهی....
تا خوشبختی راه دوری باقی ست.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 23:57 توسط olive |
|
|
آه احسان من.یگانه یار من.در حسرت دیدار تو من پژمرده میشوم.تشنه ی بوسه های گوارای توام.در طلب تو جانم پریشان گشت...
به جستجوی تو نامت سپیده دمی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/17ساعت 16:51 توسط olive |
|
|
امیدواری دو روز اخیر امروز به ناامیدی بزرگی مبدل شد.هیچ وقت تا حالا مثل امروز نا امید نشده بودم.نا امید از تو...از زندگی مون...از آینده....
و اشکهای امشبت....حکم مرگ من بود.
soyle janim sevgilim sil bastan baslamak gerek bazen |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/15ساعت 22:47 توسط olive |
|
|
مهمترين چیزی كه اين چند روز اخير دريافتم اين بود كه بدست آوردن تو به اين آساني ها نيست.
اکنون برای یک لبخند تو میخواهم جان دهم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/13ساعت 1:48 توسط olive |
|
|
با من صنما دل یک دله کن گر سر ننهم آنگه گله کن مجنون شده ام از بهر خدا زان زلف خوشت یک سلسله کن سی پاره بکف در چله شدی سی پاره منم ترک چله کن دیوانه تر از همیشه ام. دل بی تاب تر از همیشه در این قفس سینه در خون خود می تپد. به راه پر خطر و دشوارت می اندیشم...جاده لغزان و پایت خسته ای سفر کرده...باز آ ! باز آ که این روح نا آرام من تنها با تو آرام میگیرد. باز آ که این درد کشنده ی من تنها یک درمان دارد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/08ساعت 0:53 توسط olive |
|
|
دلم گرفت ای همنفس
پرم شکست تو این قفس تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا، نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم تو این شب گریه میتونی پناه هق هقم باشی تو ای همزادِ هم خونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخرمن باش تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه می خوام آینه ی خونه با چشمات همنشین باشه
بالاخره فهمیدم جریان چیه.یک بد شانسی فوق العاده عجیب.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/05ساعت 15:8 توسط olive |
|
|
امروز روز تولد منه.اولین تبریک از "ی" خانوم اومد.البته اولین تبریک تولد م رو دیشب احسان گفته بود...
کادوی تولد امسالت خیلی جالب و بکره.دیشب بالاخره با پدرت صحبت کردی... عصر با "ا" صحبت کردم.خیلی سر حال بود.رفته بود برای پیگیری عضویت در بسیج.و از اونجا داشت برمیگشت.ولی بعد از اینکه رسید خونه وقتی باهاش صحبت کردم اصلا تحویلم نگرفت و منم بهش گفتم که دیگه دوسم نداره... تنها ترین شب تولد...امشب خیلی غمگینم.ازت اصلا انتظار نداشتم امشب تنهام بذاری... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/04ساعت 23:50 توسط olive |
|
|
امتحان استخدامی رو دادم.شب پیش بعد از شنیدن حرفهای "ا" از هیجان زیاد خوب نخوابیده بودم و خیلی خستم.و البته هنوز هیجان زده و با دلهره زیاد! موقع برگشت به خونه ماهی عید خریدم.2 تا ماهی کوچولو و خوشحال.
امشب "ا" میگفت گویا یلدا با پدر صحبت کرده ولی از جزئیات صحبت اطلاعی نداشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 23:18 توسط olive |
|
|
سلام عزیزتر از جونم.خوبی فدات شم؟من امروز برگشتم.این چند روز خیلی دلم برات تنگ شده بود.احساس بیماری میکنم.خیلی خستم و خیلی بی حالم.چرا نمی آیی؟...منتظرتم عشقم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 23:57 توسط olive |
|
|
امروز چهلمین روز درگذشت دایی "م" خانومه.با شنیدن خبر فوت ایشون قرار ما برای خواستگاری به حالت تعویق افتاد.تصمیم داشتیم روز والنتاین کارو تموم کنیم! البته ولنتاین قبل از اربعین بود و قرار ما سپندارمذگان بود.یعنی 29 بهمن.به هر حال.من امروز از تبریز برگشتم.فردا امتحان استخدامی دانشگاه علوم پزشکی دارم.
امشب احسان گفت که موضوع رو به مادرش مطرح کرده و نتیجتا قرار بر این شده که "ی" خانوم با پدرشون صحبت کنن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 23:50 توسط olive |
|
|
تعبیرت زیبا بود...هم نفس من...
امروز در بوسه هایت زندگی را بیشتر از هر وقت دیگری دریافتم.تو را می پرستم ای درمانگر من.ای تنها پناه قلب بی پناه و سرگردان من.تو آبی گوارایی برای لبهای تشنه و لرزان من.قلبم را به دستانت سپرده ام......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/27ساعت 19:32 توسط olive |
|
|
سلام بر یگانه یارم.روز عشق مبارک عزیزم.بیشتر از همه ی لحظاتی که داشتمت دوستت دارم و از اینکه دوستی مثل تو دارم احساس خوشبختی و شادمانی سرشاری دارم.زندگی من با تو معنا گرفته و قلبم تنها متعلق به توست.لباتو میبوسم.گرمتر و عاشقانه تر از همیشه....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/26ساعت 14:47 توسط olive |
|
|
پنجشنبه سوم بهمن؛برفها گرم،یخها سبز.آسمان زمستان آفتابی،و هوا درخشان.زمان به نرمی ایستاد و من جریان آبهای خنک و دلپذیر عشق را در سکوت چشمهای زیبای تو احساس کردم.انگار دستهایت برای نخستین بار انگشتان سرد مرا گرم میکردند.انگار از ابتدای جهان برای اولبن بار عشق در قلبم می شکفت.لبهای تو روح زندگی را در من می دمیدند و تار و پود وجودم را به شادی می آمیختند.من صدای تو را میشنیدم اما تنها معنای همه ی کلمات تو عشق بود.در کنار تو نشسته و نفس میکشیدم اما،معنای تمام نفسهای من عشق بود.دستم را به نرمی بر لبهایت میگذاشتم ...معنای همه گرمی لبهایت عشق بود. پنجشنبه،برفها گرم بودند و یخها سبز.یک ساعت پیاده روی بر روی برف و یخ کردم اما نه سرمای زمستان را احساس کردم و نه برف و یخ زیر پایم را...که معنای همه ی سردی و سختی ها عشق بود. عشق تو چمنزاران گرم و سرسبز زیر پایم گسترد و رنگین کمان بر آسمانم نشاند.پنجشنبه انگشتانم لای موهای سیاه براقت بود...و در سکوت چشمهایت عشق را نیرومندتر و زیباتر از همیشه یافتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/11/05ساعت 20:33 توسط olive |
|
|
فقط خواستم بگم که...دلم برات تنگ شده عزیزم...
از سیاهی چرا حذر کردن؟ شب پر از قطره های الماس است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/02ساعت 20:44 توسط olive |
|
|
باورم نمیشه.....
بالاخره امتحاناتت تموم شد و داری برمیگردی! تهران موندنت اینبار خیلی طول کشید.در نبود تو زمان هم با من سر ناسازگاری داره و بیشتر از همیشه دیر میگذره.این روزها خیلی بیشتر از همیشه به تو فکر میکنم.وقتی توی شهر قدم میزنم ،وقتی کوچه های خلوت و باریک و طولانی رو میبینم...وقتی صبح میشه،وقتی شب میشه،وقتی سرمای هوا رو روی پوستم حس میکنم و هوای بوسیدن لبهای گرم و آرامش بخش تو به سرم میزنه....همیشه هر لحظه تو با منی.خیلی مواظب خودت باش و زود برگرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/11/01ساعت 13:50 توسط olive |
|
|
دیروز خیلی روز خوبی بود عزیزم.نمی دونی برای من چقدر با ارزشه که در حین این همه مشغولیت ذهنی و روحی و البته جسمی و کاری وقتی رو برای من اختصاص بدی.به خاطر این همه عشق و مهربونی ازت ممنونم.از ته قلبم حس میکنم که چقدر دوسم داری...حالا دیگه میدونم که دخترمم دوست داری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/25ساعت 11:47 توسط olive |
|
|
من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من اين گونه گرم و سرخ: احساس مي كنم در بدترين دقايق اين شام مرگزاي چندين هزار چشمه خورشيد در دلم مي جوشد از يقين؛ احساس مي كنم در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس چندين هزار جنگل شاداب ناگهان مي رويد از زمين. *** آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو! من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛ از بركه هاي آينه راهي به من بجو! *** من فكر مي كنم هرگز نبوده دست من اين سان بزرگ و شاد: احساس مي كنم در چشم من به آبشر اشك سرخگون خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛
احساس مي كنم در هر رگم به تپش قلب من كنون بيدار باش قافله ئي مي زند جرس. *** آمد شبي برهنه ام از در چو روح آب در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشيدم از آستان ياس: (( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/19ساعت 10:34 توسط olive |
|
|
عاشق چشای مهربونتم عزیزم.خیلی دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/18ساعت 20:38 توسط olive |
|
|
حالا که می ری... بدون که دل کوچیک من خیلی برات تنگ میشه....بیشتر از حد تصورت...
و بدون که هر لحظه به یادتم تا برگردی... یا توی کوچه زیر بارش برفای درشت....یا زیر نم نم بارون...یا زیر آسمون خاکستری... منتظرم تا برگردی.... و بدون که بیشتر از همیشه دوستت دارم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/13ساعت 16:4 توسط olive |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
روز سپندار مذگان آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
کبوتر ِ سفید در وسط هیچ جا سرسپرده |
|
RSS
|